قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3067
تاريخ الفي ( فارسى )
ذكر وقايع سال پانصد و سى و سيم از رحلت خير البشر در اوايل اين سال چون پسر و برادر يوسف بسيار تضرّع و زارى كردند و رجار را بر آن داشتند كه لشكرى بر سر مهديه ، كه پايتخت امير حسن بن علىّ بن يحيى بن تميم بود ، فرستاده انتقام يوسف از وى بستاند ، و رجار هميشه ايشان را به وعدهء امداد نگاهمىداشت . تا آنكه در اين سال بهواسطهء قحطىاى كه مدّت شش سال بود ، كه در اكثر بلاد مغرب شايع شده بود ، خصوصا در اين سال در مهديه آنچنان قحط شد كه مردم گوشت يكديگر را مىخوردند و اكثر خلايق به گرسنگى هلاك شدند و بعضى ديگر جلاى وطن نموده به اطراف و جوانب پراكنده شدند . چون رجار فرنگى بر حقيقت حال اطّلاع يافت ، يكصد و پنجاه كشتى پر از سپاه و آلات حرب ساخته بر سر امير حسن ، صاحب افريقيه ، فرستاد . و چون ايشان به جزيرهء قوصره ، كه ميانهء مهديه و صقليه [ 81 الف ] واقع است ، رسيدند كشتى [ اى ] كه از مهديه به آن جزيره مىآمد به دست ايشان افتاد . و در آن كشتى قفسى پر از كبوتر بود . سپهسالار سپاه رجار ، جرجى نام چون خبر قفس كبوتر شنيد ، اهل كشتى را پرسيد كه « در اين ايّام هيچ كتابتى نوشتهايد يا نى ؟ » ايشان سوگند ياد كردند كه « ما هنوز خبرى به مهديه ننوشتهايم . » پس فرمود كه « بنويسيد كه الحال ، چون ما به جزيرهء قوصره رسيديم ، چند كشتى كه از صقليه آمده بودند از ايشان پرسيديم كه اين سپاه رجار كجا رفتند ؟ گفتند يكصد و پنجاه كشتى به جانب قسطنطنيه فرستاد . » و چون ايشان در دست جرجى گرفتار بودند ، بالضّروره ، آنچه او گفت ، نوشته ، در بال كبوتر بسته ، به جانب مهديّه روانه ساختند . و چون امير حسن بر مضمون مكتوب اطّلاع يافت ، خاطرجمع كرده به فراغت خود مشغول شد . و جرجى فرنگى متوجّه مهديه شد . و غرضش آن بود كه آنچنان به شهر مهديه